همه حدس می زنند که دوسم نداری می گویند چقدر عین هم می نویسیم لحنی لهجه ای دلیلی لااقل عوض کن
بگذار ندانم برای عوض کردن لحن و رنگ چشم و اشکهایی که مثل مه روی کاغذ می غلتند باید معشوق را عوض کرد دلم می خواهد جوری که به گوش تمام دنیا برسد فریاد بزنم او را نه عوض نمی کنم نه عوض نمی شود گلایه ای نیست بارها درد کشیده ام و گفته ام که در مسیر عشق حتی اگر به بهانه ی نگاه کردن به پشت سرت برگردی عاشقیت تا ته دنیا دنیاست زیر یک سوال پررنگ و بی جواب می ماند
عشق معامله نیست که اگر قیمت مناسب بود به اندازه ی کافی هدیه بدهی و برانی و اگر ربان نقره ای رنگ جعبه ی هدیه اش یک تایی اضافه داشت زیر همه چیز را بزنی و بروی نازنین دیروز و بی مهر امروز و بی وفای فردای همیشه عزیز و تا ابد دوست داشتنی من عوضت نمی کنم با هیچ کس و هیچ چیز برای هظم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند نفس عمیق کشید و با تمام ته در برابر خاطرات ایستاد و تعظیم کرد و شکست را نوشت تمام این کارها را کردم و حالا واجد شرایطم برای از تو نوشتن!
گیرم که سلام به فرض این که حالت را بپرسم سراغت را بگیرم شعرت کنم کتابت کنم وقتی آن گونه که نباید باشی هستی چه فرقی می کنه!
نامم با نامت دو حرف و هزار دنیای مشترک دارد مشترک تازگی های دور از دسترس و همیشه نزدیک من دست از سرت برداشتم تا دیگران نفهمند دستم در چشمان توست تنها ثروت فرداهای نیامده و مانده تا حالم آن جوری شود که بتوانم راستش را بنویسم اگر هم لابه لای حرفهای من طعم خوشی را حس کردی بدان ناخواسته از دست دلم در رفته و فکر کنی دلم برای کسی تنگ شده نه! دیگر دلم برای کسی تنگ نمی شود دلم خسته است حوصله ی خودش را هم ندارد دلم تنهاست عین سپیدار بلند کوچه ی خاطره هایت عین خدا عین آسمان عین قوی بدون جفت در حال مرگ عین سیمرغ و شاید همه!
حتی آنهایی که فکرش را نمی کنند که تنها باشند اما هستند
شبی در شباهنگام مرداب: از یک آوای آسمانی ندا آمد کسی که دو رو دارد برای جستجو یک رنگ نیست و هیچ دفاعیه ای برایت نیافتم
دروغ چرا؟ تمام تلاشم را هم نکردم خیال هم نیافتم مگه نه می شد مثل همه ی نوشته ها حق را به تو داد اما نکردم چون نخواستم چون گاهی وقتی به آخر خطی می رسی بازگشت از آن دیوانگی ست از آن دیوانگی ها که اسمش حماقتی است و این دیوانگی با آن دیوانگی هایی که جای بسی افتخار دارد و هفت آسمان فرق می کند
گاهی این آخر خط است که به آدم یاد می دهد که اول خط درست کجاست و شاید این آخر هم از همان جاست
نه اشتباه نکن! جا نزدم پشیمان هم نشدم من تو را حاکم رویاهایم با قاضی تقدیرم با مهر کننده ی سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفته ام. اشتباهی فراتر از یک نام نام یک کوچه خیابان یا پلاکی که رقم دومش کم رنگ شده اشتباهی به حقیقت یک دنیا عمر چند فنجان زهر کلی تنفس به هدر رفته ی بی بازدم یک کوله بار درد و هزار یلدا غصه و کرور کرور شب پر گریه ی بی ستاره تاریک چند شب وچند روز از گیر کردن دلم در شاخه ی نگاهت می کذرد حسابش از دست ستاره هایی که همه می شمارند تا خوابشان ببرد هم در رفته است و من اگر دیوانه نبودم ایجا نبودم میان این همه دل سنگ مثل تو!
این اولین با نیست که بدون شنیدن صدایت می روم سر وقت پنجره تاریک دل باران بگیرم و باران بشنوم و باران بگریم!
آسمان چه رعد و برقی می زند می فهمم! او هم تا ته ترین نقطه ی دلش آتش گرفته ات اما علتش با خداست مزاحم شده ام برای خداحافظی حالم شبیه آنهایی نیست که فقط خودشان تولدشان را می دانند و از امسال تصمیم گرفته اند خودشان از قصد آن را فراموش کنند و یا وانمود کنند که یادشان نیست کی به دنیا آمده اند
رویا یه جنون است دل سپردن به تو غیر قابل دسترس ترین مشترک دوست داشتنیم دنیا کرکره ی خوشبختی را پایین کشیده است و به من گفته است که دیگر برنمی گردی بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگران مادرم که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم این بود که برای یک بار هم شده تنها از خیابان زندگی رد شوم
حالا دیگر هم نمی شود بچه بود فقط می شود عاشق بود از سر بچگی چه وسط خیابان زندگی سربه هوا می دوم و هیچ ک حاضر نمی شود دستم را بگیرد آری او که در رویاهای من بود برای همیشه در رویای من ماند و از آن جلوتر نیامد و من باختم و او برد فکری برای فر دا که چه بگویم برای بی فرداییت بکن روی من اصلا هیچ جور با هیچ عنوان حتی غریبه هم اصلا حساب نکن من شاید باشم موقت پر از سکوت و ابهام و تردیدی خاکستری
سکوت اشتباه نمی کند انگار الهامی آسمانی به من می گوید صبور باشم تا آینده ای شاید دور و من این گونه می کنم تا فرمان بدهد دیگر ملالی نیست جز نداشتنت نخواتنت رفتنت نماندت بدون مکث جواب منفی دادنت دیگر عشقی نیست جز عشق به چشمان تو!
تو این چند روزه یه اتفاقی برام افتاده که ذهنم و خیلی مشغول کرده
من و مینا و شیرین ۳ تا دوست صمیمی دبیرستانیم ما همه چیز و به هم دیگه میگیم و با هم دوستیم و به هم دیگه کمک می کنیم اگه یکیمون تو دردسر بیفته هر کاری میکنیم تا از اون یکی حمایت کنیم ما تقریبا ۴ ساله با هم دوستیم
اما شیرین تو این مدت یه چیزی رو از ما قایم کرده بود آخه چرا شیرین به ما نگفت مگه ما غریبه بودیم
الان ده روزه که می دونم اما نمی تونم بهش فکر نکنم می نویسم شاید بتونم یه کم آروم شم............
شیرین تو این چند ساله با یه پسری دوست بود به اسم پیمان که ما هیچ وقت ندیدم آخه اون تو اراک بود و شرین توی تهران
این ۲ تا نزدیک ۵ سال با هم دوست بودن شیرین عاشق پیمان بود و هست و فراموشش نمی کنه یادم نمیاد شیرین به یه پسر دیگه نگاه کنه یا یه چیزی از دلش بگذره که باعث شه به پیمان خیانت کنه تمام خواستگاراش و رد کرد سالی دو سه بارم میرفت میدیدش
اما ما فهمیدیم که پیمان معتاد بوده از اولش
شیرینم هر کاری کرده نتونسته ترکش بده تازگی ها هم همه جور مواد مصرف میکنه
من که دوست دارم پیمان و ببینم و بزنم تو گوشش بگم که چقدر آشغاله که نفهمید یکی دوسش داره اون به خاطر شیرین هیچ کاری نکرد حتی تلاش نکرد که ترک کنه
شیرینم داره قطع رابطه میکنه تا زندگیش و نبازه ولی فرصتا شو از دست داد فرصتای بهتر زندگی کردن ...............
حالا نمی دونم باید به خاطر سکوت شیرین ناراحت باشم یا معتاد بودن پیمان
شما جای شیرین یا پیمان بودید چی کار می کردید؟
اصلا اگه جای من بودید چی کار می کردید؟


اما چقدر قشنگه رسیدن


دوست دارم ![]()
دوست داشتم دوستم داشته باشه اما نداشت
آدما خیلی چیزا دوست دارن اما به همشون نمی رسن شایدم برسن
چقدر خوب همه چیز و به فال نیک گرفتن
آره چقدر قشنگه که تمام زندگیت تمام امید و آرزوت واسه همیشه از پیشت بره و تو فقط میتونی بگی نرو اما میره قشنگیش اینجاس که تو تازه یاد میگیری که نباید نگاهتو ارزون بفروشی
میشه زنده بود و زندگی کرد حتی اگه اونی که دوسش داری کنارت نباشه خدا که هست
وقتی دلت می شکنه از همه و همه چیز نا امیدی ولی وقتی دلت خورد بشه دیگه امید واست معنی نداره فقط میخوای تو زندگی از همه جلو باشی که کسی نفهمه که خورد شدی
حالا منم میخوام بهترین باشم و مثل همیشه یه لبخند مصنوعی رو لبام
وقتی می خندم هیچ کس با من نمی خنده اول فکر می کردم که هیچ کس من و دوست نداره اما تازه فهمیدم که چون مصنوعی می خندم هیچ کس با من نمی خنده
همیشه منتظرت می مونم حتی اگه بدونم هیچ وقت پیشم برنمی گردی
دوستت دارم
داشتم به خاطرات مدرسه فکر می کردم گفتم یه نمه از خاطرات مدرسه تعریف کنم یادش بخیر چقدر خوش می گذشت اما حالا دیگه باید بشینیم خونه واسه کنکور درس بخونیم خودش یه مصیبته!
تا اون جایی که یادمه که من یا اخراجی بودم یا پشت در کلاس یا پشت در دفتر
هیچ کس چشم دیدن من و نداشت نشد یه بار من یه چیزی بگم و من واز کلاس نندازن بیرون٬ آرزو به دل موندم یه دفعه من و نندازن بیرون حرفم که نمی زدم من و واسه تنوع هم که شده می نداختن بیرون تا جو کلاس عوض شه٬ جالب تر اون جاست که منم بچه درس٬ خون همه ی درسام و یه ضرب قبول میشدم و معلما تعجب می کردم می موندن تو کف نمراتم.
تقصیر منم نبود من دختر خوبی بودم یه روز که معلما اعتصاب کرده نیومدن سر کلاس منم بچه های کلاسارو جمع کردن تو راهرو بزن برقص راه انداختم خب٬ حوصلمون سر رفته بود
![]()
تا این که معاونمون از پله ها اومد بالا تا ببینه چه خبره رو پله ها از حال رفت زنگ زدیم اورژانس اومد جنازشو بردن ما که ازش خبر نداشتیم (اصلا مهم نبود که حالشو بپرسیم)
۳ هفته بعد (خبر مرگش) پیداش شد و اولین کاری که کرد من و دوست صمیمیم مینو رو از تو صف کشید بیرون برد دفتر و گفت: می دونید من این ۳ هفته کجا بودم؟ (فکر کردم مردی از دستت راحت شدیم)
گفتیم : نه ما نمی دونیم
گفت: باشه ۱ هفته اخراج اون موقع شما ها می فهمید که من کجا بودم
زنگ زدن خونه تا مامانامون بیاد (ما هم از خدا خواسته صدامون در نیومد میریم خونه ) دفتر دارمون گفت که سکته ی ناقص زده بود خدا بهش رحم کرده (کاش نمی کرد) ما هم خوشحال که سکتش دادیم با مامانامون رفتیم خونه
دیگه هر چی تومدرسه اتفاق می افتاد مینداختن تقصیر ما مثلا ما بچه هارو مینداختیم دست شوئی و در می بستیم کسی هم جرات نمی کرد چیزی بگه نمی دونم کی یکی از انتظامات و انداخته بود تو دست شوئی اونم از ترسش خودش و خیس کرده بود و مامانش رفته بود به معاونمون گفته بود و ما رو هم ۳ روز اخراج کرد اگرچه ما این ۳ روز و حال کردیم اگر چه ما خیلی از بچه ها رو انداخته بودیم دست شوئی ولی این یکی کار ما نبود.
بدبختی یکی دو تا نیست که آخه کی ساعت ۷ صبح پا میشه میره تو صف وا میسده ما که اولای سال همش تاخیر داشتیم یه روزم نشده بود بدون تاخیر اومده باشیم که ازما تعهد گرفتن که به موقع بیایم مدرسه ما هم که بچه حرف گوش کن !
ما هم بعد از فکر کردنای زیاد با مینو تصمیم گرفتیم از دیوار مدرسه بپریم بریم تو ما هم یه ۱۰ روزی بود که از دیوار می رفتیم مدرسه که معاونمون تعجب کرده بود ما آدم شده باشیم که یه روز صبح داشت از پنجره ی دفتر حیاط و دید می زد که می بینه ما از دیوار پریدیم اومدو بی مقدمه گفت: یه هفته اخراج!
اصلا معاون ما خوشش می یومد هی اخراج دیگه می ترسیدیم آب بخوریم اخراجمون کنه دیگه!
اگر چه دیگه مدرسه با تمام خاطرات خوب و شیرینش تموم شد ما هم یعنی من ومینو جامون و می دیم به بقیه بچه ها تا راهمار و ادامه بدن
یکی از دوستانم از من خواهش کرد تا قسمتی از زندگییشو واستون از زبون خودش بنویسم این دوست من مشکلات زیادی توی زندگیش تحمل کرده با این که سن زیادی هم نداره!
یه دختر ۱۵ ساله بودم که مدرسه ی ما نزدیک مدرسه ی پسرونه بود توی راه مدرسه با یه پسر به اسم سعید آشنا شدم ما توی یه شهر کوچیک زندگی می کردیم و اگر خطایی از ما سر می زد همه متوجه این موضوع می شدن و من باید مواظب رفتارم می بودم باید به فکر آبروی خانوادم اما من اونقدر به سعید علاقه پیدا کرده بودم که همه چیز از یادم رفته بود کم کم علاقه ی ما به هم بیشتر شد سعید یه ۴ سال از من بزرگتر بود
یه روز تصمیم گرفت به شهر دیگه ای برای کار بره اون می دونست کهمن خواستگارای زیادی دارم می گفتن توی اون شهر من خوشگل ترین دخترم اما کاش نبودم سعید از من قول گرفت که با کسی ازدواج نکنم تا اون برگرده من همه ی خواستگارام و رد می کردم بدون این که بدونم کی هستن.
سعید رفت اما بعد ۲ ماه برگشت تا من و ببینه .
خیلی روز خوبی بود تا این که دوباره رفت رفت ..............
حس خوبی نداشتم نمی خواستم بره اما باید می رفت .
چند هفته ای از رفتنش گذشت داشتم از مدرسه برمی گشتم که دوستاش اعلامیه ی فوتشو برام آوردن از روی داربست افتاده بود باورم نمی شد تا روز خاکسپاریش رفتم و دیدمش دیدمش برای آخرین بار کاش هیچ وقت اون اعلامیه رو برام نمی یاوردن کاش به این امید که یه روز برمی گرده می موندم
بعد از این که سال سعید گذشت اولین خواستگاری که اومد جواب بله رو دادم داشتم بدون سعید دیوونه می شدم فکر می کردم اگه یکی دیگه می تونه جاشو برام پر کنه اما...
عقد کردم با یه پسر خوشگل و خوش تیپ و.........
من یه دختر ۱۷ ساله بودم اونم چند هفته ای ازنامزدی ما که نگذشته بود که شروع کرد به زدن من و هر روز به آزار و اذیتش اضافه تر می شد گفتم گریه کردم گفتن عیبی نداره بچه دار میشی درست میشه بچه دار شدم صاحب دو تا دختر شدم درست نشد که نشد اومدم خونه بابام با دو تا بچه طلاقم وازش گرفتم
اما کاش سعید نمی رفت که با رفتنش همه چیز بدتر و بدتر میشه اگه به خاطر دخترام نبود می رفتم همون جایی که سعید رفت ...
مگه میشه آدم همه ی عشق زندگی و امیدش و همه ی عزیزان و تنها بهانه ی زنده بودنش و بزاره یه جا و خودش بره یه جای دیگه مگه میشه آدم عشقش و فراموش کنه اصلا مگه میتونه بدون عشق نفس بکشه ؟ نه نمیتونه .
مگه این آدم و راحت میزاره که داره زندگی میکنه اما تویه این زندگی حتی یکبار فقط یکبار دیگه عکس خودش و تو چشای بی تفاوت اون نمی بینه.
به غم کسی اسیرم که خودش خبر نداره حیف از این همه محبّت که در اون اثر نداره
وقتی میگم هوارو از من بگیر خنده تو نه خنده برایه همیشه از رو لباش محو میشه بهش میگم چقدر دوستم داری تو چشام نگاه میکنه میگه نمیدونم
چی بگم ؟ که دیگه حرفی واسه گفتن باقی نمی مونه
اگه حرفی واسه گفتن باقی می موند دیوارا سکوت نمی کردند حالا تو این سکوت به خودم میگم :
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
آره خب ماه رمضون اومد و با اومدنش یه بغض سنگینی رو دلم گذاشته دوست دارم گریه کنم و با خدای خودم یه کم دردودل کنم اما ...
این و به فال نیک می گیرم و از خدای خودم راضی ام امیدوارم به این بنده ی کوچیکش یه نظری کنه توکل می کنم به خودش. این ماه مهمونی خداس مارو از دعای خودتون بی نصیب نکنید.
واسم دعا کنید

« التماس دعا »